تبليغاتX
ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده
ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده
خدایا !

: مرتبه

خدایا !

مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار .

خدایا !

دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو ، مرا در خودم غرق مکن ،  

نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم .

خدایا !

لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر . 

خدایا !

طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان .

خدایا !

قلبی ده که جز یادت هیچ چیز خشنودش نکند .

خدایا !

سری ده که جز فکر تو در آن نباشد .

خدایا !

دستی ده که جز فرمان تو نبرد .

خدایا !

پایی ده که جز به راه تو نرود .

خدایا !

زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید ،

چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند ،  

گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید .

خدایا !

بر من لطفت را بباران .

خدایا !

اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است .

می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ای و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام ، 

اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش ،

چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم ،

که چون تویی مهربان ،  در تمام عالم نیست که از من در گذرد .

خدایا !

مرا به حال خود مگذار ، مرا در این نیستیم تنها نگذار ، 

بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم ،  بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم .

خدایا !

مرا از مرحمتت محروم مگردان ،  مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن .

خدایا !

تو می دانی که من محتاج توام ،

می دانی که جز تو کسی را ندارم ،

می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم ،

پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم ،

و هیج وقت ، هیج وقت تو را از یاد نبرم .

«  لطف خدا بیشتر از جرم ماست . »




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 توسط گمراه
بهار انتظار

: مرتبه

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

                                                  گر کند یوسف زهرا نظری ، نوروز است

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش

                                                  آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج

                                                  که نگاهم نگران ، منتظر آن روز است

 

 

( امسال بیا بهار را حفظ کنیم

چشم و دل بی قرار را حفظ کنیم

جمعه نه ، تمام هفته را

با ندبه ی خود حیثیت انتظار را حفظ کنیم )

 

نوروز بر همگان خجسته باد




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط گمراه
یا مولا

: مرتبه

ای مرد علم بدوش من يا مولا

ای سيد سبـزپوش من يا مولا

برگرد هنوز بی قرارت هستند

يك عده عجيب انتظارت هستند

آن مرد كه بوی سبز باران می داد

آن پير كه روح بر جماران می داد

می گفت كه عاقبت كس می آيد

از نسـل علـــی دادرسی می آيد

می گفت كه يك روز تو بر ميگردی

بر شام سياهمان سحر می گردی

می گفت تو سبزی به بلندای دعا

لبريز محبتی و سرشار خدا

اما تو نيامدی بهارانم رفت

افسوس دگر پير جمارانم رفت

ای مرد علم بدوش من يا مولا

ای سيد سبـزپوش من يا مولا

برگرد كه بر بهارمان می خندند

يك عده به انتظـارمان می خندند

دستان سياهی كه به خون آلوده ست

گويند كه انتظـارتان بيهوده ست

افسوس كسی نيست كه فرياد زند

از پشت حصـار غربتت داد زند

افسوس كسی نيست بيا داد برس

يا صاحب ذوالفقــــار فرياد برس

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 توسط گمراه

خدایا

تو خود میدانی که بسیار دوست میدارمت

 

میدانم که نیک میدانی با تو بودن برایم از هر چه غیر توست شیرین تر است

و بی تو روزم شب و شبم همواره ظلمانی است

 

و میدانم که ساعات و لحظات بی تو بودنم سرشار است از گناه و تو نیز این را میدانی

 

با خود می اندیشم که اگر یک لحظه فقط یک لحظه تو مرا به حال خود رها کنی چه میشود ؟؟؟

چه مصیبتی !

 

وای بر آن لحظه من

 

خدای من

کاش میدانستم با این همه ناسپاسی که کرده ام چرا ؟؟؟

چرا تو باز دستانم را میگیری ؟؟؟

و آن هنگام که در لبه پرتگاه قرار میگیرم وآن لحظه که سنگریزه ها در زیر پایم میلغزند

تویی که بهترینی ، مرا از سقوط حفظ میکنی

 

میدانم ،

میدانم که تو خدایی ، تو بزرگی ، تو مهربانی ، تو ستارالعیوبی

 

اما نمیدانم با این همه خوبی تو ، من چرا چنینم ؟؟؟

چرا نافرمانی ات را میکنم ؟؟؟

چرا دل نازنینانت را به درد می آورم ؟؟؟

چرا بنده ی خوبی نیستم ؟؟؟

چرا نمی توانم خود را در خیل منتظرا ن مهدی ات جای دهم ؟؟؟

چرا هر جمعه که می شود باید شرمسارتر از جمعه قبل باشم ؟؟؟

و از دستان تهی و کوله بار بی توشه خود خجل باشم ؟؟؟

 

نمیدانم ، نمیدانم ...

 

خدایا !

خدای من !

محبوب من !

دوست دارم دستانم تهی نباشد

دوست دارم باکوله باری پر از توشه در خیل منتظران مهدی ات باشم

 

 پس کمکم کن

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 توسط گمراه
خلوت نیمه شب

: مرتبه

 

توبه از جرم و خطا ، حال سحر می خواهد

خلوت نيمه ی شب اشك بصر می خواهد

وادی طور همين هيئت هر هفته ی ماست

ديدن نور خدا اهل نظر می خواهد

سختی گردنه ی عشق ز مينت نزند

راه پر پيچ و خمش مرد سفر می خواهد

صرف اين سينه زدن ها به مقامی نرسيم

محرم راز شدن ديده ی تر می خواهد

جهت بخشش هر سينه زنی حضرت حق

محشر از مادر سادات نظر می خواهد

عمل زينب كبری به همه ثابت كرد

سر شكستن ز غم دوست جگر می خواهد

سر عباس به نی پند ظريفی دارد

غير خورشيد ، سماوات قمر می خواهد




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 توسط گمراه
شب آمدن من

: مرتبه

امشب آمده ام قدری از این دوری بکاهم .

امشب دوباره آمده ام ...

آمده ام برای دیدنت ،

                  برای بوئیدنت ،

                            برای شنیدنت ...

                                        برای عرض ارادت ...

فقط نگو که سرم را بلند کنم ...

فقط نگو بروم ...

           فقط نگو نمیشود ...

                        فقط نگو نمیتوانم ...

قابلم بدان !

امانم ده !

که :    

 ... من لی غیرک

 

مهربانم !

حتی اگر هم بگویی برو دیگر نمیشود ؛ به خدایی خودت  نمیشود ...

خوب من !

من از راه دوری آمده ام ...

خسته ام ...

من از عمق کبر و غرور آمده ام !

از دیار پیمان شکنان و توبه گریزان آمده ام !

من از سرای کین و دورنگی آمده ام ، از بطن هر چه پلیدیست ،

از هرچه  ناسپاسی و تاریکیست ؛ آمده ام ...

اما باور کن ،  باورکن تا توانسته ام  تنهای تنها آمده ام ...

تا توانسته ام خالصانه آمده ام ...

برای تو آمده ام ...

خدایا !

تو خود شاهدی که چقدر راه  برای دیدن تو آمده ام ...

و خوب میدانم که تو منصف تر از آنی که بگویی بروم !

چیز قابلی هم نداشتم که برات بیاورم ، دست خالیه دست خالی ...

مثل همیشه ......

راستی  مهربانم !

اگر سرم پائین است ، به پای  بی ادبیم مگذار .

من بی ادب نیستم ...

فقط نمی توانم سراز زمین بگیرم .

به خدایی خودت  سرم سنگین است ! سرم سنگین است و دلم رسوا ...

وقت آمدن ، تمام راه ، به اینکه شاید قبولم نکنی فکر میکردم ، اما نگران نبودم ...

اما نگران نبودم ،

چون تو را خوب میشناسم ...

من خدای خودم را خوب میشناسم ؛

میدانم خدای من    غریب نواز  است ...

غریب نواز

غریب نواز ...

 

خدای من !

از اینکه تا به امروز مرا عزیز خودت شمرده ای و عزت داده ای

تو را شکر میگویم ...

شکر  که هستی ...

شکر ...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 توسط گمراه

قرآن !

من شرمنده توام


اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند :

” چه کس مرده است ؟ ”

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن !

من شرمنده توام

اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ،

‌یکی ذوق می کند که ترا فرش کرده ، ‌

یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته ، ‌

یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن !

من شرمنده توام

اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌

آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ...

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت … ! ”

گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌

من شرمنده توام

اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌

خواندن تو آز آخر به اول ، ‌

یک معرفت است ،

یا یک رکورد گیری ؟

ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است .

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم .

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390 توسط گمراه
دلنوشته

: مرتبه

در دنیای وبلاگ های رنگارنگ که یکی عاشقونه می نویسه و یکی عارفونه ، یکی سیاسی و یکی فرهنگی و مذهبی ،

همه وبلاگ نویس ها دوست دارند مطلبی که می نویسند مورد پسند خواننده واقع بشه و برایش کامنت بزارند که :

« آفرین ، صد آفرین ! چه مطلب جالب و زیبایی بود ، استفاده کردیم .»

هم جور آدم به وبلاگ من سر میزنند : زن ، مرد ، بزرگ ، کوچک و ...

ولی من خیلی دوست دارم یکبار هم که شده او به وبلاگم سر بزند .

او که قلبم برایش به تپش می افتد .

او که نگاه قشنگش دل هر جوانی را می رباید .

ای خدا ،

چی می شد اگه فقط یکبار او به من سر می زد ،

فقط یکبار .

از خودم می پرسم ،

اگه روزی او به وبلاگم سر بزند از کدام مطلب بیشتر خوشش می آید ؟؟؟

آن مطلبی که علمی تر است ؟

نه ، گمان نکنم چرا که او خودش آخر این حرفهاست ...

آن مطلبی که عاشقانه تر است ؟

بعید می دانم .

شاید آن مطلبی که میزان اخلاصش هنگام نوشتن بیشتر باشد ؟

شاید .

می گویند :

وقتی حضرت ابراهیم ( ع ) را در آتش انداخته بودند ، یک پرنده مدام دهان کوچکش را پر از آب می کرد و

بر روی آتش می ریخت تا این که آتش کمی سرد تر شود .

حضرت ابراهیم ( ع ) به او گفت :

ای پرنده !

این آب دهان تو چه ارزشی دارد در مقابل این همه آتش ؟

پرنده کوچک گفت :

من فقط بدین وسیله می توانم عقیده و علاقه و ایمانم را به شما ابراز کنم .

آقا جان ،

عزیز دل زهرا ( س ) ،

نمی دانم اگر در این دنیای پر هیاهوی وبلاگ ها گذرت به وبلاگ من افتاد آیا از آن خرسند می شوی یا نه ؟

از کدام مطلبم بیشتر خوشت می آید ؟

کدام را بیشتر می پسندی ؟

آقای من ، 

شرمنده ام اگر در راه تو قدم و قلم نزدم .

می دانم تمام این مطالب در مقابل آن همه آتش و گناه من ارزشی ندارد .

اما تو بدان من فقط با این وسیله می خواهم عقیده و علاقه و ایمانم را به شما ابراز کنم .

و من با خدای خود نجوا می کنم که آی خدای من ،

چی می شد اگه فقط یکبار او به من سر می زد ،

فقط یکبار !

البته ایشان همیشه و همه جا ناظر بر ما و اعمالمان هستند .

این مطلب تنها دلنوشته ای برای اوست .




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 توسط گمراه
شب عفو

: مرتبه

دارم از دست می روم .

کسی هست به فریاد دل من برسد ؟

تا خدا راه درازی دارم .

جاده ای می خواهم که قدم های گریزانم را به در خانه ی آن « دوست » برد ؛

یک « میان بُر » به حریم بالا ؛

نکند مرگ مجالم ندهد .

نکند زنده نباشم ، نرسم !

نکند عمر کفافم ندهد !

شانه ام خرد شده از بار گناه .

فرصتی می خواهم ، تا زمین بگذارم .

همه پل های پشت سر من ویران است .

راه برگشتی نیست .

من ماندم و یک عمر غم در به دری ؛ غم خانه به دوشی ،

شانه ای می خواهم تا یک دل سیر بگریم از درد .

من شنیدم که خدا نردبانی دارد ، به بلندای سعادت ،

شبی از این شب ها ، یک شب می نهد روی زمین .

من شنیدم که شبی از شب ها می شود یک شبه پیمود ره صد ساله .

من پی روزی خود آمده ام .

من شنیدم که ملائک تا صبح می برند آن بالا عطر اندوه بنی آدم را

من به دنبال خودم می گردم .

شب عفو است آیا ؟

شب تسبیح و مناجات و سلام .

شب اشک و توبه

شب ویرانی من ،

شب مهمانی « او »

شب بیزاری من از دنیا .

شب دلجویی او از مهمان

شب عفو است آیا ؟

من همان بنده ی از « دوست » فراری هستم

من همان چهره ی غمگین پریشان حالم ، من همان آدم خاطی و گنه آلوده ام

شب عفو است آیا ؟

چه کسی می گوید : « شب دراز است و قلندر بیدار » ؟

شب ، کوتاه است

این دقایق همگی نایابند .

لحظه ها می گذرند .

چشم بر هم بزنی ، سحر از راه رسید و تو هنوز در خوابی .

ها ، مبادا که بگویند به تو ، سحر از راه رسیده است و قلندر در خواب !

جامه را از تن خود خواهم کند

جوشنی می پوشم ، بند بندش از نور

جوشنی می پوشم ، همه از جنس عطوفت ، احسان

شب عفو است امشب !

تا سحر بیدارم

تا سحر دانه به دانه ، غم خود می بارم

تا سحر ، سر به زانوی « تو » می گریم زار ،

تا سحر ، توبه به درگاه خدا

شب عفو است امشب

 

حیف اگر در شب عفو ، قدر خود نشناسیم !

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com




نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1390 توسط گمراه